السيد حامد النقوي (مترجم: محبوب القلوب)
299
خلاصهء عبقات الانوار (حديث أنا مدينة العلم) (فارسى)
شما چون ستارگان است ، هر وقت ستارهاى غايب شود ، ستارهاى ديگر طلوع كند تا روز قيامت . » و گويد : « باب چهاردهم ، در فراوانى دانش او عليه السلام : « 1 » « در « الدرّالمنظّم » از ابنطلحة حلبى شافعىآمده كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود : « أنا مدينة العلم و علىّ بابها . و خداوند متعال مىفرمايد : « و أتوا البيوت من أبوابها » « 2 » هر كس دانش خواهد ، بايد نزد آن در بيايد . » و گويد : « ابنمغازلى با سندش از مجاهد از ابنعبّاس و همچنين از جابربنعبداللَّه نقل كرد كه گفتند : پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بازوى على را گرفتند و فرمود : اين امير نيكوكاران و قاتل گنهكاران است ، يارى شده است كسى كه او را يارى كند و سرشكسته است كسى كه او را يارى نكند . پس صدايشان را بلند كرده ، فرمود : من شهر دانشم و على در آن است ، هر كس دانش را خواهد بايد نزد آن در بيايد . همچنين اين حديث را موفّقبناحمد و حموينى و ديلمى در « الفردوس » و صاحب كتاب « المناقب » از مجاهد از ابنعبّاس ، نقل كردهاند . و نيز ، ابنمغازلى از حذيفةبنيمان از على نقل كرده است كه گفت : رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود : « من شهر دانشم و على در آن است و به خانهها جز از درهاى آن وارد نمىشوند . » ابنمغازلى با سندش از محمّدبنعبداللَّه نقل كرده كه گفت : علىّبنموسى الرّضا از پدرش از پدرانش از اميرالمؤمنين على براى ما حديث خواند كه : رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود : « يا على ، من شهر دانشم و تو در آن هستى . دروغ گويد هر كسى ادّعا كند كه به آن شهر مىرسد جز از جلوىِ آن در . » و از اصبغبننباته نقل شده كه گفت : هنگامى كه على عليه السلام در ( جايگاه ) خلافت نشست خطبهاى خواند كه ابوسعيد بحترى تا پايانش آن را آورده است . سپس به حسن عليه السلام فرمود : « اى فرزندم ، از منبر بالا رو و سخن بگو . » پس بالا رفت و بعد از حمد و صلوات فرمود : « اى مردم ! شنيدم جدّم رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمود : أنا مدينة العلم و علىّ بابها . آيا وارد آن شهر جز از درش
--> ( 1 ) . ينابيع المودّة / 65 - 78 . ( 2 ) . بقره / 189 .